اين روزا بهتر زندگي ميکنم. بهتر زندگي ميکنم که يعني صبحها زود پا ميشم، کلاسهامو دودر نميکنم، تمرينها و پروژه هاي احمقانه رو هم. بيشتر غذا ميخورم و کمي وزنم اضافه شده. ولي مرگ رو خيلي خوب دارم لمس ميکنم اين روزها. احساس ميکنم فاصله ش روز به روز باهام کمتر ميشه. ميترسم فرصت خيلي کم باشه......
اولش يه نقطه بود. يه نقطه که نه، اندازه ي يه نخود مثلن، وسطاي سينه م، اون تو. هم درد داشت و هم ميسوخت. آخ از اين "حرف"... همين بود که هميشه حرف و حرافي دشمن خوني م بود... حرفهاي تلخ و بيرحم يه راست رفتن همونجا. کم کم آتيشي که ميسوخت درد رو تو خودش گم کرد. سينه م داغ ميشد و هربار وسعت داغي بيشتر. تنها مرهمي که پيدا کردم بيخيالي بود. وجودشو انکار ميکنم......
الان من تشکيل شده م از مغز، دهن، معده و کمي دم و دستگاه جنسي. انگار حوالي سينه م هيچ چيزي نيست. حتا همين الان هم که دارم راجع بهش حرف ميزنم، خون لخته شده ي لاي رد زخمها داره بخار ميکنه... مثل مرده اي که هنوز تنش گرمه
اولش يه نقطه بود. يه نقطه که نه، اندازه ي يه نخود مثلن، وسطاي سينه م، اون تو. هم درد داشت و هم ميسوخت. آخ از اين "حرف"... همين بود که هميشه حرف و حرافي دشمن خوني م بود... حرفهاي تلخ و بيرحم يه راست رفتن همونجا. کم کم آتيشي که ميسوخت درد رو تو خودش گم کرد. سينه م داغ ميشد و هربار وسعت داغي بيشتر. تنها مرهمي که پيدا کردم بيخيالي بود. وجودشو انکار ميکنم......
الان من تشکيل شده م از مغز، دهن، معده و کمي دم و دستگاه جنسي. انگار حوالي سينه م هيچ چيزي نيست. حتا همين الان هم که دارم راجع بهش حرف ميزنم، خون لخته شده ي لاي رد زخمها داره بخار ميکنه... مثل مرده اي که هنوز تنش گرمه