۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

24- Life of death becoming clearer

اين روزا بهتر زندگي ميکنم. بهتر زندگي ميکنم که يعني صبحها زود پا ميشم، کلاسهامو دودر نميکنم، تمرينها و پروژه هاي احمقانه رو هم. بيشتر غذا ميخورم و کمي وزنم اضافه شده. ولي مرگ رو خيلي خوب دارم لمس ميکنم اين روزها. احساس ميکنم فاصله ش روز به روز باهام کمتر ميشه. ميترسم فرصت خيلي کم باشه......
اولش يه نقطه بود. يه نقطه که نه، اندازه ي يه نخود مثلن، وسطاي سينه م، اون تو. هم درد داشت و هم ميسوخت. آخ از اين "حرف"... همين بود که هميشه حرف و حرافي دشمن خوني م بود... حرفهاي تلخ و بيرحم يه راست رفتن همونجا. کم کم آتيشي که ميسوخت درد رو تو خودش گم کرد. سينه م داغ ميشد و هربار وسعت داغي بيشتر. تنها مرهمي که پيدا کردم بيخيالي بود. وجودشو انکار ميکنم......
الان من تشکيل شده م از مغز، دهن، معده و کمي دم و دستگاه جنسي. انگار حوالي سينه م هيچ چيزي نيست. حتا همين الان هم که دارم راجع بهش حرف ميزنم، خون لخته شده ي لاي رد زخمها داره بخار ميکنه... مثل مرده اي که هنوز تنش گرمه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

23- Tought I'd something more to say

پدرم اهل حکايت و خاطره است. يکي از حکايتهايي که از بچگي تا به حال شايد 20 بار از او شنيده ام اين است که روزي پيرمردي از پسر جوانش سوالي کرد و پسر جوابش را داد. پيرمرد همان سوال را به فاصله ي چند ساعت، شايد هم چند روز تکرار کرد و باز هم جواب شنيد. بعد از چند بار تکرار کردن اين موقعيت، صبر جوان تمام شد و گفت مگر خرفت شدي و چند بار گفتم که و اين حرفها... پيرمرد هم گفت که ميخواسته امتحانش کند که چقدر قدرشناس اوست که تمام سوالهاي بچگيش را صدها بار با حوصله جواب داده...

پدرم سنش بالاست. خودش ميگويد پيرم... فکر ميکنم از دو سال پيش تا حالا معني يک کلمه ي انگليسي وارد شده به زبان ترکيه را بارها از من پرسيده، شايد بيست بار، و انگار يادش نميماند که قبلن هم همين را پرسيده است. من هربار با حوصله جواب داده ام و کامل تر از دفعه ي قبل. نميدانم به خاطر آن حکايت پندآموز است که اين کار را ميکنم يا چه. ولي ميدانم که از روي اجبار نيست. چيزي که ذهنم را درگير کرده اين است که اين کار را از عمد ميکند يا واقعن فراموش کرده است. که چه دردناک بايد باشد که کسي اينطور مخفيانه دنبال نشانه هاي مهم بودن، ارزشمند بودن، خواسته بودن بگردد. يعني من هم 50 سال بعد بايد عزيزانم را سوال پيچ کنم و با نگراني منتظر جواب باشم...؟


پ.ن: سعي ميکنم لحنهاي مختلف نوشتن رو امتحان کنم... سخته. ممکنه پستم بسوزه اينجوري... جم کن بابا فک کردي چه خبره...؟!

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

22- Human Rights, small scale

پرده ي اول: پدرم تسبيح و قرآن به دست نشسته. ميگه: اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند... (بيش از50 بار) دوست دارم بهش بگم که اين روش موثري نيست و درستش چطوره ولي هي بيخيال ميشم... ميگم خب شايد اينطوري راحتتره، شايد اصلن همينجوري دوست داره، شايد اون که سي و چند سال سابقه ي کار تو آموزش پرورش داره با اين حرف من احساس تحقير و کوچيک شدن بکنه، اصلن اين کارش که آسيبي به من نميزنه، بهتره بذارم راحت باشه...

پرده ي دوم: پدرم نشسته، منم ميرم لم ميدم کنارش تا ميوه بخوريم. يهو زل ميزنه به موهام و ميگه: اين چيه چسبيده به موهات...؟ سرمو تو همون وضعيت نگه ميدارم و اجازه ميدم تا وارسي کنه. سعي ميکنه موهامو از هم تفکيک کنه، گاهي موهام کمي کشيده ميشه... يهو...
- آخخخ!!! موهامو چرا کندي؟؟؟!!!
- آخه سفيد بود...
- همين...؟؟؟ خب بود که بود! مگه موي سفيد بده؟!
- نه...! هنوز وقت اون نيست که تو سرت موي سفيد باشه...!
- (انفجار در سکوت...)

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

21- بيخیال...

وسط خوابيدنمون اگه يهو چشات رو يه نقطه اي قفل شد و خيالت پرواز کرد به دوردورا، تخمتم نباشه! شايد منم جاي ديگه اي باشم، شايد منم يهو غلت بزنم کنار و يه سيگار آتيش کنم...

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

20- زندگي مشترک

هيجان زده ام، استرس دارم، يه جور اشتياق توام با ترسه. مثل اينه که با عشق چندين ساله ت بخواي هم خونه بشي، ازدواج کني. معلوم نيست که زير يه سقف چه شرايطي ممکنه پيش بياد. رابطه اي که عالي بوده، به خاطر تداخل حريمها ديگه اون حالت سابق رو نداشته باشه. از اون سالي که دانشگاه قبول شدم فقط تابستون سال اول رو دو ماه تو خونه ي پدري بودم. بقيه ي وقتا هميشه مثل مهمون حداکثر 3،4 روز موندم و برگشتم. حالا قرار شده پدرم بياد تهران و اقلن يه 4،5 ماهي با من زندگي کنه. من ديگه اون آدم 18 ساله نيستم و ميترسم. هميشه دوست داشتم که فرصتي پيش بياد تا اقلن به خاطر اونهمه سال که هم پدر بود و هم مادر براي من، تشکري ازش کرده باشم و نشونش بدم که چقدر مديونشم. ولي حالا نگرانم...

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

19- گربه هاي ايراني گرسنه اند


فيلم "کسي از گربه هاي ايراني خبر نداره" رو ديدم و فهميدم چرا اينقدر چيزهاي "ايندي" مد شده! قبلن خيلي اظهار نظرهاي منفي درباره ش شنيده بودم که اَه اَه اين چيه قبادي ساخته و اينها... ولي ديدنش واجب بود و نشستيم به ديدنش. اولين حسي که فيلم در من ايجاد کرد اين بود که با خودم گفتم: "لعنت به تو جيمي هندريکس. به جهنم که تو بيست وهفت سالگي اوردوز کردي و مردي. ديگه به خاطر مردنت افسوس نميخورم. اقلن اون 27 سالو زندگي کردي..."
خب بعله فيلم شاهکار نيست. ولي به نظر من اون باري که رو دوشش هست رو به مقصد ميرسونه. ساخته شدن اين فيلم هم، مثل بقيه کارهاي مستند و کليپها و اجراهاي خصوصي و غيره، قدمي در راستاي تقلاي موسيقي زيرزميني ايرانه. اصلن اين فيلم براي سينما نيست بلکه براي موسيقيه. راهيه براي شنيده شدن صداي سرکوب شده ي بچه هاي موزيک باز ايران...
تا جايي که سواد من ميکشه ميتونم بگم که:
- داستان و فيلمنامه سرراست بود و پيچيدگي خاصي نداشت هرچند که نواقصي هم داشت. مثلن علت شتاب اين آدمها براي رفتن کمي نامفهوم بود.
- تصوير و صدا خوب بود.
- بعضي جاها، مخصوصن موقع اجراي موسيقي، تصاويري که از شهر پخش ميشد زائد ويا بي ربط به نظر ميرسيد هرچند که درک ليريک هاي انگليسي کمي برام مشکل بود.
- از يه ديدگاه ميشه گفت که فيلم فقط يک بازيگر داشت، حامد بهداد عالي بود.
الان نميتونم راک غربي رو تحمل کنم... دلم راک ايراني ميخواد...

پ.ن: يکي ميگفت اگه قبادي اينبارم فيلم کردي ساخته بود ديگه تماشا نميکردم!

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

18- دراي اسپل و اين حرفا...

اصلن فکرشو نميکردم نصف شبي اينجوري بشه! پنجره رو باز ميکنم و هواي لطيف و خنک و نم نم بارون ميخوره تو صورتم... انگار که دنيا رو بهم داده باشن! حالا ميتونم کاملن "راس" رو درک کنم... اونجا که ميگفت:
I'm learning to appreciate the smaller things in life, like the sound of a bird, the color of the sky…
و "جوئي" زد تو حالش که:
The sky is blue Ross, and I had se.ks yesterday!
املت ديشبي هم حتا اگه بهترين املت دنيا بود، تهش چيزي بيش از املت نبود! ... بهتره جاي اين حرفا برم يه چايي ديگه بريزم و جلوي پنجره نوش جان کنم تا دير نشده... والا...!

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

17- بگــــــا... 2

ميرم قلهک آزمايشم رو ميدم و ميام بيرون. اينم کلي معطلي داره. دو هفته بعد جوابش مياد. تا اون موقع بايد دعا کنم. هوا صافه، کوهها خودشونو نشون ميدن. کاش زودتر اومده بودم بيرون... شريعتي رو ميرم بالا. آروم و سنگين راه ميرم، مثل وقتايي که از کوه بالا ميرم. از جلوي بهاران رد ميشم و حتا نگاشم نميکنم، ازش خيلي خاطره ي خوب دارم، حيفه اين وقت مرده رو صرف اونجا کنم. کاش تنها نبودم... دوستامو ليست ميکنم تو ذهنم. حتا اونايي که الان ديگه خيلي دورن. معمولن خيلي زودتر بايد باهاشون هماهنگ کرد، منم داغونتر از اونم که روم بشه به کسي زنگ بزنم. کاش ميشد يکيو شانسي ميديدم... راه ميرم و راه ميرم، سيگار ميکشم و موسيقي گوش ميدم. انگار بهتره به همون چارديواري پناه ببرم... باقيمونده املت رو با چيپس ميزنم تو رگ. بهتر ميشم... شايد بشينم "آيز وايد شات" ببينم.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

16- قبله ي عالم!

اصرار يکي از دوستام باعث شد که شلوغترين جشن تولد عمرم اتفاق بيفته. هيچ وقت جرات جمع کردن اينهمه آدم ناهمگون رو پيدا نکرده بودم. دو سه سال شده بود که دو يا حتي سه نوبت گرفته باشم! اغلب هم که حال و حوصله ي اين کارو نداشتم با حداکثر سه چهار تا رفيق قضيه رو فيصله ميدادم. ولي امسال 13 نفر شديم. اصلن انتظار نداشتم اينقدر خوش بگذره. سين و ميم به هم تيکه ننداختن و اوقات تلخي نکردن، عوضش تا جايي که جون داشتن رقصيدن. دال و واو به هم چپ چپ نگا نکردن. ميم نيروي جنسيشو کنترل کرد. عين اخم نکرد، حتي رقصيد! نون و ميم بحث سياسي نکردن. نون مست کرد ولي گريه نکرد. خلاصه به خاطر من هم که بود سعي کردن فقط خوش باشن. من که نود درصد اوقات تولد اينا رو اصلن يادم نبوده، يا به يه تبريک تلفني و يادگاري کوچيک اکتفا کردم... شايد به خاطر تمام لحظات مشترکي بود که با تک تکشون داشتم، به خاطر عمري که با اونا گذرونده بودم... مغرور و خوشحال بودم از اينکه دليل اينهمه خنده و هلهله ام...
شايدم فقط دلشون به حالم سوخته بود! مگر آدمي يکسره تنها نيست؟

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

15- در دنيا افتادن

چند سال پيش در چنين روزي مادر 45 ساله ام پس از دو جنين مرده من را به دنيا آورد، شايد هم نه! آخر به ياد دارم زماني را که روز تولد برايم مهم شد و پرسيدم تاريخش را. عده اي اصلا بلد نبودند و عده اي بين 17 و 18 شک داشتند و... من با عصبانيت به 18 ام اعتماد کردم و بقيه را تهديد کردم که آن را به خاطر داشته باشند. اما اين کنتور که سالي يک عدد بالاتر را نشان داده هرگز هيچ معنايي برايم نداشته. چه اهميتي دارد که الان چند سالم است؟ صرفن يک فقره ديتاي بي ارزش است... من وقتي 5 سالم بود که مثل 5 ساله ها نبودم، 10 و 15 و 20 هم همينطور. حالا بچه ها با مهرباني ميپرسند: "خب الان چند سالت شد؟" و من فقط سال تولدم را جواب ميدهم و غر ميزنم که دوست ندارم حسابش کنم، وقتي اينقدر بي معني است...

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

14- از مجيد درون

به بهانه ي ديدن نصفه اپيزودي از سريال قصه هاي مجيد در نيمه شب امشب و...
مجيد قهرمان نبود، مثل خود من بود. با اينکه کشک زياد ميخورد و فسفر کم، خنگ نبود! مادر من هم مثل بي بي بود. از کمر دوتا ميشد و همه جاي خانه را جارو ميکرد. عينکش را سر دماغش ميگذاشت و بافتني ميبافت، از دست من عاصي ميشد. مشغول هر کاري که بود با خودش آواز ميخواند و گاهي با آن نواهاي محزون، اشکي هم ميريخت. مقدسات مجيد اخلاقياتش بود، هواي همه را داشت. از پيرمرد گاريچي تا معلم و ناظم مدرسه، از بچه ي همسايه تا دختر دم بخت فاميل، و بادمجانها و سيب زمينيهاي حيف و ميل شده ي آشپزخانه. مجيد با درخت و آب سرد حوض کوچک حياطشان بزرگ ميشد، با در و پنجره هاي چوبي و شيشه هاي رنگي، با کرسي و آينه قرآن روي طاقچه. هميشه يک چشم گريه بود و يک چشم خنده. در اوج بدبختي لبخندي به زور روي صورتش ميدويد و وقتي در اوج جست و خيز و شادي بود هميشه چيزي بود که محکم به زمين بکوبدش. مجيد مغرور بود، با آن اندام نحيف، سر و سينه اش را صاف ميگرفت. سر سفره ي رنگين آق معلم، مثل آدمهاي چشم و دل سير غذا ميخورد. مجيد رو به آينه ميگفت: "آقا مجيد! شوما ترقي ميکونيندا! ترقي!... بعله!"
کاش هوشنگ مرادي کرماني يا کيومرث پوراحمد عزيز ميگفتند که مجيد بدون بي بي چه کرد، که مجيد چطور دانشگاه را تحمل کرد، که مجيد چطور عاشقي را کشيد، که مجيد به کجا رسيد، چه شد...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

13- again

آهنگ again رو ميذارم. نميدونم چطور ميشه که از تو عکساي بعد انتخابات سر در ميارم. ليريکاش به کنار، آهنگه خيلي مچ ميشه با عکسا... آدمهاي مصمم، سکوت و آرامش، خستگي، فريادهاي عميق، چشمهاي قرمز، نفرت وسنگ و آتيش، دستهاي خوني، سبعيت آدمهاي سياه پوش و سياه دل... همشونو تا ته ميبينم، از عکس نداوسهراب تند رد ميشم که اشک به هق هق نرسه...
اين زندگي، اين خونها، اين خاک حق ماست وما چيزي بيشتر از حقمون نميخوايم...
ميذارم رو ريپيت...

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

12- شفاعتتو بکن تو...

دو نفر فوت کردن که هر چقدر هم گناهکار باشن نياز به شفاعت هيچ الاغی ندارن. بريتاني مورفي و حسین علی منتظ.ري. تازه اگه خدايي اون بالا باشه...!

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

11- بگـــــا...

مقدار متعادلي از عرق و گرس ناب و سيگار زده بوديم به بدن و جمع دوستان نسبتن جمع بود و حالمون نسبتن خوش. صحبت فيلم شد و تعريف رسيد به "ترين اسپاتينگ". يهو با شوق رو کردن يه نکته ي جديد، برگشتم گفتم: "اصلن ميدونين ترين اسپاتينگ يعني چي؟" گفت: "ميدونم يعني چي...؟؟؟ ميخواي نشونت بدم يعني چي...؟؟؟" آستينشو بالا زد تا شونه... جوابش عين پتک خورد تو سرم... دستمو با نوازش کشيدم رو رد زخماش و تقريبن نگاه نکردم... سرم از فشار اشک حبس شده پشت پلکها داشت ميترکيد و انگار زمين منو بلعيده بود... شب به نيمه رسيده بود و ميگفت: "آلبوم آخر آرکايو رو ميتوني بهم برسوني؟... يه دو ساعت وقت داري بهم ايتبز ياد بدي؟... اين دانشگاه لعنتي اگه تموم ميشد..." و من فقط ميتونستم پکهاي عميقتري به سيگارم بزنم...

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

10- محاسبه سود و هزينه

شنبه شب، تو اجراي رکوئيم فوره و رکوئيم موتسارت، آقاي محمدرضا شريفي نيا به اندازه حسام نواب صفوي هم تشويق نشد، عوضش مقاديري هم هو شد. سود و هزينه و اين آقا رو کنار هم بذاريد و نتيجه گيري کنيد.

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

9- روبرو شو با چيزهايي که نبايد باشد

نماهاي حيرت انگيز "دونده" را وقتي خردسال بودم و هنوز درکي از فيلم نداشتم ديده ام. ولي تک تکشان در ذهنم حک شده است. مستندي مربوط به فيلم، از شبکه چهار دارد پخش ميشود و من نميتوانم ناتمام رهايش کنم. لباسم را ميپوشم و تيتراژش که تمام ميشود ميدوم سمت پياده روهاي خيس و هواي نمناک شهر. ساعت از 10 گذشته. سيگار بهمني ميگيرانم و سربالايي ميروم. در تاريکي هر کدام از کوچه هاي بن بست، ماشيني توقف کرده با چند سرنشين. دلهره ام قويتر از نيروي کنجکاوي است و نميگذارد پا سست کنم. خيابان خلوت است و ماشينهاي تک و توک با خرسندي تخته گاز ميروند و من از اينکه هيچ عوضي ديگري مثل خودم را نميبينم اعصابم خورد ميشود. پنجره هاي تاريک به پنجره هاي روشن ميچربند و من باز هم درميمانم که پس اين مردم کجا هستند. دربان جوان يک رستوران لوکس بي مشتري ميخواهد جمله اي با من قسمت کند ولي من، سردتر از هواي شهر، سرم را پايين مي اندازم و رد ميشوم. خانمي از پياده رو به سمت خيابان ميرود که سوار ماشين مردش شود که بلافاصله يک ماشين عبوري دچار سوء تفاهم ميشود و بوق معناداري حواله خانم ميکند. ميدان را دور ميزنم و يک سيگار ديگر روشن ميکنم. طعم مهاجمش در دهانم جا خوش ميکند. "تينگز دت شود نات بي" را پلي ميکنم و گوشي را کنار گوشم ميگيرم. قدمهايم در سرازيري تند ميشود و به سمت خانه فرار ميکنم.