<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540</id><updated>2012-02-17T03:52:24.114+03:30</updated><category term='باقي مزخرفات'/><category term='بي تو بودنم'/><category term='توام بيکاریا'/><title type='text'>دریمر</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>34</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-4927598158903463056</id><published>2011-10-07T01:54:00.000+03:30</published><updated>2011-10-07T01:54:06.869+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>34- AGAIN, again, AGAIN, again...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پنجشنبه ي سوت و کوريه. نه اينکه پنجشنبه برام فرق خاصي داشته باشه با روزاي ديگه. ولي اسمش يه سنگيني داره که سوت و کور بودنشو بيشتر به رخ بکشه. شايدم چون قرار بود با بچه ها دورهم باشيم بيشتر اذيتم کرد. حتا کسي خبر نداد که آقا برنامه کنسله. غروب آفتاب و سکوت، خودش پيغام رو رسوند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تنها سلاح من واسه مبارزه، هميشه دم دسته. يه هدفون و يه جفت پاي سالم و خيابوناي اين شهر. رسيدم پارک وي. واکمنم روي again بود. آتيش کردم و راه افتادم. اولش آروم شروع ميشه. ذهنت کم کم گرم ميشه. بعد يه چرخش ناگهاني. بهت اخطار ميده. ريتم تندتر ميشه و صداها زبرتر. انگار مغزت مشت و مال ميشه. چند ثانیه اي کوتاه مياد و دوباره شروع ميکنه. منم تلافيشو سر پياده رو در آوردم. با ريتم تندش قدمهامو محکمتر کوبيدم. پاهام زمينو ساييد و ساييده شد... ديوارا ازم زخم خوردن و بهم زخم زدن... تا اينکه از نفس افتادم. خوبيش اينه که حريف هم خسته س. راضيه به آتش بس و چايي سيگار و بستن زخما.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از پارک وي تا سر تخت طاووس 4 تا again راهه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-4927598158903463056?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/4927598158903463056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/10/34-again-again-again-again.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4927598158903463056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4927598158903463056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/10/34-again-again-again-again.html' title='34- AGAIN, again, AGAIN, again...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1371270076111191719</id><published>2011-07-02T23:50:00.000+04:30</published><updated>2011-07-02T23:50:21.159+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>33- Dressography</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;يه موقعي، يعني همين چند وقت پيشا، عادت داشتم به لباسايي که تنم بود فکر کنم. لباس زيرامو با بابام خريدم از اون مغازه هه تو پاساژ، جورابمو خواهرم از خريد که برگشته بود بهم داد، کفشمو اون روزي با برادرم خريدم که همش غر ميزد، پيرهنمو با رفيقم از حراجي ميلاد نور خريدم، شلوارمو همون روز گرمي که با عشقم ولگردي ميکرديم از اون مغازه خنکه خريدم، کمربندمو با برادرزاده ي دلبندم از اون مغازه که خوشبو و باکلاس بود خريدم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادآوري اون آدما و زمانها و مکانها سرگرمي خوبي بود واسه وقتايي که تنهايي قدم ميزدم. ولي مدتيه لباسام برام بي معني شدند چون ديگه تنهايي لباس خريدن سخت نيست برام. امروز هم تنهايي چند تا تيکه لباس خريدم که هر وقت کهنه شدند با خيال راحت بندازمشون دور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمرنگ تر&lt;br /&gt;بيصدا تر&lt;br /&gt;بيحس تر&lt;br /&gt;خسته تر&lt;br /&gt;دور تر...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1371270076111191719?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1371270076111191719/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/07/33-dressography.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1371270076111191719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1371270076111191719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/07/33-dressography.html' title='33- Dressography'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-76219381687738057</id><published>2011-04-29T04:05:00.001+04:30</published><updated>2011-04-29T04:06:11.768+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>32- درباره ي جدايي اصغر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بلخره موفق شدم فيلم جدايي رو واسه بار دوم ببينم. غير از فيلم تونستم تماشاچيا رو هم يه نگاهي بندازم. واسم جالب بود، تمام کسايي که اطرافم بودند بار اولشون بود که فيلمو ميديدند. از قضاوتا و رفلکساي شتابزده شون معلوم بود. شايد بعد از گذشتن 5-6 تا سه شنبه، فرصتي پيش اومده بود تا ببينند که اين فيلمه چيه جريانش. از روزي که واسه اولين بار فيلمو ديدم، مهمترين بحثي که سر فيلم داشتم اين بود که آيا نشون ندادن صحنه ي تصادف ارزش کار رو پايين آورده يا نه. يه تئوري داشتم که تو سالن تقويت شد. مشکل کارگردان به نظر من مخاطب ايرانيش بوده. تو ايران چند نفر ممکنه يه فيلم بي کشش رو تا آخر تحمل بکنند؟ عدد ميدم اصلن! بيست هزار نفر! بقيه ي تماشاچيا حوصله ي تعقيب کردن يه داستان عميق و بدون غافلگيري رو ندارند و شايد نصف زمان فيلم رو با اسمس، پفک و بغل دستيشون از دست بدند و وقت بيرون اومدن از سالن هم چيزي نفهميده باشند. قسمت عمده ي بيننده هاي اين فيلم همونايي هستند که اخراجيها رو پرفروشترين فيلم ايراني کردند. با اين مخاطب ميشه طوري رفتار کرد که در طول فيلم به عمل "فيلم تماشا کردن"ش آگاهي داشته باشه؟ يا يه سطح پايينتر، به عنوان ناظر بيروني وارد فيلمش کرد؟ به اين مخاطب انگار بايد کمي باج داد. شايد ايران الان ما، مکان و زمان مناسبي واسه شعار ايده آليستي "کون لق مخاطب" نباشه. در نتيجه، اضافه شدن اين معما به روايت، تماشاچي کونگشاد و بيحوصله ي ايراني رو درگير قصه کرده تا به بهانه ي کشف حقيقت کمي خودش رو به شخصيتها نزديکتر حس بکنه. عيبي نداره بذار فيلنامه از بعضي مخاطباي فوق روشنفکر نمره ي بيست نگيره. ولي حالا که فرهادي حرفي به اين مهمي داره و فرصت حرف زدن پيدا کرده، حيف نيست بلندتر داد نزنه و آدماي بيشتري رو تکون نده؟ آدم دوس داره وسط فيلم بلند شه و سر يه عده داد بزنه که چند دقيقه خفقون بگيريد و بيخيال&amp;nbsp; باز کردن قوطي نوشيدني و دست بردن تو پاکت چيپس بشيد و خودتونو تو موقعيتايي بذاريد که هيچ هم بعيد و تخيلي نيست. ولي خود فيلم از روي پرده مردمو ميخکوب ميکنه. به تماشاچي نشون ميده که چطور مردمش طبقه طبقه شدند و دارند همديگه رو آزار ميدند. که چطور حق با همه هست و با هيچکس نيست. که "قانون که اينجور حرفا سرش نميشه".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف آخر اينکه، بار اول روز سه شنبه سانس 2 بعدازظهر سينما فلسطين رفته بودم، اينبار سه شنبه 7:30 عصر استقلال. اينبار وقتي پاي مذهب راضيه مي اومد وسط، مردم کمتر ميخنديدند. قيافه ي بدبخت و محروم دختر بچه که خيره نگاه ميکرد، مردمو بيشتر خندوند. عوضش تو صحنه ي خودزني حجت خنده ها زودتر تبديل به سکوت شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-76219381687738057?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/76219381687738057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/04/32.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/76219381687738057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/76219381687738057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/04/32.html' title='32- درباره ي جدايي اصغر'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-5009984421318017737</id><published>2011-04-14T00:13:00.001+04:30</published><updated>2011-04-29T04:10:06.250+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>31- Careful with that Axe, Eugene</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عجب هوایی شده. این گرد و خاک باعث شده تاریکتر به نظر بیاد. مثل فیلما، قبل یه اتفاق بد. عصر رفتم پیاده روی. قیافه ی اخمو خیلی کمتر شده بود. حتا چند نفر متبسم راه میرفتن. فک کنم تاثیر بهاره. وگرنه خبر خاصی نشده. پیرا نبودن. نمیدونم کم شدن یا حس بیرون اومدن ندارن. یه رفیق دورم از فاصله ی دور دیدم. دخترا بیشتر دست همو گرفته بودن، البته اونایی که کمتر داف محسوب میشن. چقد مرسدس تو شهر زیاد شده. کافه رفتم ولی بنایی داشتن. یه کتاب از برشت خریدم و یه دیویدی از نیک کیو و رفقای تخم حرومش. تو پارک دانشجو همه چپ چپ به هم نیگا میکردن. اومدم خونه و تا جا داشتم نخود آبپز خوردم. از مستی دیشب دیگه چیزی نمونده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-5009984421318017737?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/5009984421318017737/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/04/31-careful-with-that-axe-eugene.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/5009984421318017737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/5009984421318017737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/04/31-careful-with-that-axe-eugene.html' title='31- Careful with that Axe, Eugene'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-4172129030917347279</id><published>2011-01-03T21:52:00.000+03:30</published><updated>2011-01-03T21:52:51.462+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>30- Spiral</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;تاريخ تولدم داره نزديک ميشه. رفتم از فيس بوک و ياهو و اينا پاکش کردم تا نره تو چش و چال مردم. که بعدش بترسن تو نوت تبريک نوشتن از بقيه عقب بمونن. يا بمونن چي بنويسن واسه مني که جواب زنگ و اسمس و ايميلشونو ندادم، که سريعتر و عميقتر فرو برم تو تنهايي. اين تاريخ مال من و توئه. ميدونم که يادت نميره. نه به خاطر من، به خاطر خيلي چيزاي ديگه. فکر ميکنم تو همچين روزي يه معجزه اي ميشه، يه خبري چيزي از خودت ميدي، شايد زنگ بزني، يا ايميلي چيزي. ملت واسه يکي از بچه ها پيغام تبريک تولد گذاشته بودن تو فيسبوک. دوس داشتم منم يه چيزي بهش ميگفتم، ولي يه کم دير شده بود. تازه من که همه رو بي خبر گذاشتم ديگه تبريک گفتنم چيه. هنوز موندم جواب اونو که ايميل زد که "فلاني نگرانتيم، چرا جوابمونو نميدي؟" چي بدم. کاش اقلن يه جوابي ميدادم که دلش شور نزنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرفه و گلودرد باهام يه قرارداد سفت و سخت بستن. سر يه ساعتي ميان و سروقت هم ميرن. اگه دست خودم بود اينهمه با حساب و کتاب از آب در نمي اومد، اينطوري بهتره. داداشم نسخه رو اشتباهي نوشته بود، چقدر سختم بود اون 500 لعنتي رو بکنمش 250. خدا خدا ميکردم که نسخه پيچه نفهمه. به خودم گفتم من حاليم نيس، اگه جونتم دربياد بايد اين کارو بکني، اصلن تا اطلاع ثانوي حق نداري نگران چيزي باشي. دو بوکس سيگار که 35 تومن پولشو داده بودم موند رو دستم، آخه داداشم بدخلقي و يه دندگيش عود کرده بود، حرف تو کتش نميرفت. به دکه اي گفتم اينا رو بخر ازم. گفت نه. گفتم مرسي ببخشيد. سوپري هم که رفتم اون فروشنده آشنائه نبود. الان سيگارا رو مبلن و رو اعصاب من. ددلاين لعنتي اين دانشگاهاي لعنتي هم داره ميرسه و اين چند روزه هيچ کاري نکردم. فکر کنم به خاطر مريضيم بوده. اگه بچه ها تولدي چيزي بگيرن چي؟ يا بدتر، بهم گير بدن که مهموني بگير چي؟ تو اين هير و ويري همينم کمه. همش حواسم پيش توئه که اصلن يادت ميفته؟ که واست اهميتي داره؟ که ميذاري بفهمم چي تو دلت ميگذره يا نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"ط" تو فيسبوک ادم کرده بود. رفتم تو صفحه ش ديدم زده سينگل. يه عالمه عکس از سر و کله ي خودش گرفته بود و گذاشته بود اونجا. همه ش هم با يه دختره اي کامنت بازي کرده بود که ما خيلي خوشگليم و ما خيلي قهرمانيم و ما همدرديم و ما حالمون خوبه و خوش به حالمون که واسه زندگي کردن و خوش بودن به هيشکي احتياج نداريم و غيره. حسابي شوکه شده بودم. آدمي که حسرت زندگيشو ميخوردم و هي تو سر خودم ميزدم که کاش يه کم ازش ياد گرفته بودم، انگار طلاق گرفته. ترسيدم. حالم بد شد. دوس داشتم ازش بپرسم که جريان چيه ولي نتونستم. پناه بردم به رختخوابم. کابوس ديدم. يه عالمه راه باريک بود به اندازه ي عرض پام. عين کلاف تو هم پيچيده بودن. گم شده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه چيزي تو گودر خوندم که انگار ميگفت آدميزاد به بوسه احتياج داره. مثل يه مفهوم مجرد. انگار راست ميگفت. اين چند روز که برادرزاده م پيشم بود حالم خيلي بهتر شده بود. بغلش ميکردم، سرمو به سرش تکيه ميدادم، نوازشش ميکردم، ميبوسيدمش. اگه قراره زندگي من بدون تو هم خوب باشه، کاش اين حقيقت زودتر تو کله م فرو بره.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-4172129030917347279?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/4172129030917347279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/01/30-spiral.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4172129030917347279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4172129030917347279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2011/01/30-spiral.html' title='30- Spiral'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-857546252692253233</id><published>2010-11-03T02:14:00.003+03:30</published><updated>2010-11-07T04:18:40.847+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>29- آشگال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شامو ديروقت خوردم. تا ظرف مرفا رو جمع و جور کردم نصف شب شد. برگشتم پاي کامپيوتر ديدم هنوز آنلاينه. سه چاهار ساعتي ميشد که آنلاين بود. رفتم تو ايميل قديميش. انگار يه هفته اي بود که سر نزده بود. رفتم فيس بوک. عکس هالووين گذاشته بود. عکس بدي بود. آرايش سرسري و قيافه ي خسته... چيزي دستگيرم نشد. زل زدم به چراغ روشنش، به اسمش، دوتا پنج حرفي. چش بود...؟ ساعت دو شد. گفتم جهنم، بخوابم. رفتم تو رختخواب. خوابم پريده بود. دست بردم تو لباسم. مخم کار نميکرد. هي کلنجار رفتم. نيم ساعت طول کشيد تا هورموناي لعنتي آزاد شن. چرتم گرفت، شايد يه ربع. دوباره پلکام باز شد. نشستم پاي کامپيوتر. ساعت محليشو نگاه کردم. صبح شده بود. يعني چيکار داشت ميکرد بعد اينهمه مدت...؟ منتظر کسي بود؟ اگه منتظر بود پس چرا آيدل نميشد؟ لابد با خونه داشت صحبت ميکرد... رفتم آدرساي خونواده ش رو پيدا کردم. به کانتکتام اضافه کردم. هيچکدوم آنلاين نبودن. يعني چيکار داشت ميکرد...؟ اگه همش داشت با يه نفر صحبت ميکرد چرا ديگه چراغشو روشن گذاشته بود؟ اينجوري هر کي ميومد لابد يه سيخي بهش ميزد که... نکنه منتظر من بود که چيزي بهش بگم؟ حالم بهم خورد. پاشدم بخوابم. چاهار شده بود. بارون گرفته بود با مه. کله مو از پنجره بيرون کردم و يه سيگار کشيدم. هر چند ديقه از تو رختخواب سرک ميکشيدم يه وقت بارون تموم نشده باشه. تا شيش يه بند باريد. بعدش خوابم برده بود. يه ساعت بعدش صداي در و همسايه بلند شد. کتريو گذاشتم رو گاز. تا جوش اومد يه چرت ديگه زده بودم. صبحونه خوردم. رفتم پاي کامپيوتر. مرورگر بدبختيو بازش کردم. رفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقيه ش معلومه. ده ساعت کثافت مطلق، ادامه شم ده ساعت کثافت مطلقه. اصلن چرا بايد اينا رو مينوشتم... چرا بايد اينجا منتشرش ميکردم... حالم از اين نوشته بهم ميخوره. آشغال محضه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-857546252692253233?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/857546252692253233/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/11/29.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/857546252692253233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/857546252692253233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/11/29.html' title='29- آشگال'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-6362367815357085126</id><published>2010-10-11T01:04:00.001+03:30</published><updated>2010-10-11T01:06:05.685+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>28- حساب کتاب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ميدوني اوضاع چطوريه اين روزا؟ اينجورياس که اگه موقع پاک کردن شيشه هاي پنجره اون لبه ي سيماني خورد بشه و من تعادلمو از دست بدم، همونطور که دارم سقوط ميکنم شروع ميکنم با خودم فکر کردن که ارزششو داره دستمو بگيرم به چارچوب پنجره يا نه. اين روزا خيلي وقت گذاشتم و فکر کردم تا اگه همچين چيزي پيش اومد ديگه خيلي معطل نکنم واسه تصميم گيري. ولي هنوز به نتيجه اي نرسيدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-6362367815357085126?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/6362367815357085126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/10/28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/6362367815357085126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/6362367815357085126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/10/28.html' title='28- حساب کتاب'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-4456696375272546867</id><published>2010-09-02T13:22:00.004+04:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.188+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>27- بارس نکن، گذاتو بحور!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اين متن دست به دست شده هر از گاهي از يکي از ايميلهام يا فيسبوکم سردرمياره که صداي سگ "واق واق" است نه "پارس" و اين ضربه ايست که عربها به ما زده اند! آخه هموطن عزيزم، که قربون اون ته مزه ي فاشيستيت برم الهي، کي ميخواي دست برداري از اين مبارزه ي بي معني و بي ثمر؟ لابد يه عده عرب هم هستند که فکر ميکنن توليد پنير "kiri" در فرانسه و فروش اون در بين اعراب دسيسه ي ايرانياس و ما داريم از ضربه اي که بهشون زديم لذت ميبريم! بعد اونوقت ايميل ميسازن و تاکيد ميکنن به همه بفرستين چون ايرانيا دارن اين پنير کي*ري رو به خوردمون ميدن و به ريش ما ميخندن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهتره مسائل گنده تر رو رها کنم و بچسبم به همين مورد فعلي. هانيه ي عزيز از منابع زبان شناسي &lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/89052c21c983f4f9"&gt;&lt;/a&gt;تحقيق مختصري کرد که تا حد زيادي ميتونه توهم اين توطئه رو نقض کنه. من از يه روش ديگه ميخوام بحث کنم. فرض کنيم الان چند قرن پيشه و عربها تازه کشور مارو اشغال کردن. ما به مملکتمون ميگيم پارس، به زبونمون هم ميگيم پارسي. لابد براي صداي سگ هم اقلن يک واژه ي جا افتاده داريم که فرض کنيم همون واق واق باشه. به نظر شما چطور ممکنه عربها با هر روش نرم يا سختي که به ذهنتون ميرسه، مردم ما رو قانع کنن که يه واژه ي جا افتاده رو کنار بذارن و از اسم مملکت يا زبونشون براي اشاره کردن به صداي سگ استفاده کنن؟ مثل اينه که تو اين زمونه با شهر شيراز، که يکي از محبوبترين شهراس بين ايرانيا، دشمني داشته باشي و بخواي لغت "شيراز" رو بجاي مفهوم "اسهال" جا بندازي!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه فرض ديگه. الان چند قرن پيشه. عربها از ايرانيها متنفرن. لحن حرف زدن ايرانيها واسشون قابل تحمل نيست. واسه همين، اصوات ايرانيها رو به صداي سگ تشبيه ميکنن و تو مملکت خودشون هرجا که صداي سگ ميشنون ميگن ببر اون صداي پارسي تو! لابد جونشون در مياد هر بار که حرف "پ" رو ادا ميکنن ولي در عوض دلشون خنک ميشه. اين کلمه بين عربا به راحتي رايج ميشه ولي نميتونه به همون سرعت و از همون اول وارد زبون فارسي بشه. سالها ميگذره و وقتي که ديگه مردم يادشون رفته ريشه ي اين کلمه چيه، بالاخره بين ايرانيها هم راهشو باز ميکنه. ايرانيا براشون خيلي جالبه که عربها به صداي سگ ميگن "بارس". ميگن چه بامزه س، شبيه اسم مملکتمون و زبونمونه! بيايد ما هم بجاي واق واق بگيم "پارس". مثال امروزيش چيه؟ عرض ميکنم. ما يواش يواش داريم عادت ميکنيم به هر چيز قلابي و بنجل بگيم "چيني" بس که جنساي چيني بهمون ضرر مالي زده تا حالا. فرض کنيم اين قضيه روز به روز هم رايج تر بشه تا جايي که به مرزهاي کشور چين برسه. آيا ممکنه اين کلمه و اين مفهوم وارد زبون چيني بشه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سناريوهاي بعدي اينقدر مزخرف و خنده دارن که ترجيح ميدم وقتمو براشون تلف نکنم. البته گوش کامنت نيوشي دارم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*رونوشت به هانيه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-4456696375272546867?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/4456696375272546867/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/09/27.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4456696375272546867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4456696375272546867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/09/27.html' title='27- بارس نکن، گذاتو بحور!'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1974547034356602724</id><published>2010-07-19T23:56:00.001+04:30</published><updated>2010-10-06T02:11:49.849+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>26- يک نيمه عاشقانه ي ناخواناي نوشتني</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فعلن بنويسم تا ببينم به کجا ميرسد. نميدانم چه شد که خواستم فارسي بنويسم. چه شد که خواستم اينجا بنويسم. شايد چون قبلي ها را بي جواب گذاشتي. شايد چون نفهميدم که اصلن ميخواني يا نه. شايد من هم مثل تو کسي را ميخواهم که براي چند ثانيه هم که شده بخواهدم. مثل يک لايک که بالاي گودرم ببينم. مثل يک نگار خريدار و حريص که تو بر تنت حس کني و همان برايت کافي باشد. دو روز شد که گوشيت خاموش است. پس آمدي بالاخره. چطور توانستي؟ حتمن چشمهايت را بسته بودي، هان؟! از آزادي و انقلاب و بلوار که رد شدي چشمهايت بسته بود هان؟! آخر چطور ممکن است که اين پياده روها، اين ديوارها، اين درختها را نگاه کرده باشي؟ حتمن کوه هم نميخواهي بروي با اينکه آن خراب شده کوه دم دست ندارد و خيلي وقت است کوه نرفته اي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتم نگاهت ميکردم. در حد يک تصوير مجازي از توي حقيقي روي شبکيه ي چشمم. آن هم از دور. ولي نخواستي. شايد تو هم به اين تئوري فيزيک معتقدي که هيچ پديده اي را بدون تاثير گذاشتن بر آن نميشود مشاهده کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز ردپايت را جستم. در آن کوچه پس کوچه ها که ديوارها و شيشه هايش شايد همين چند ساعت پيش تو را منعکس کرده بود، گشتم. روي يک صندوق پست با ماژيک سبز نوشته بود: اميدوار باش. زيرش هم "وي" کشيده بود. کاش کسي به من ميگفت که به خاطر "ما" اين کار را ميکني نه به خاطر "من".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتم و توي پارک نشستم. ممکن است زنگ بزني هر لحظه. پارک نشستنهايمان يادت هست؟ پيرمردهاي پارک هنوز هم همانطور هستند، بي مکان و زمان، منتظر رگي که ديگر يک روز حسابي تنگ شده باشد. عشاق هم بي مکان و آواره اند. فقط سنشان کمتر شده. من هم قاطي همانها نشستم، فقط نميدانم به کدامشان شبيه تر بودم. آواره بين ماندن و رفتن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدانم که دلخوري، خيلي دلخوري. ولي من هم شکايت دارم. اگر از عالم و آدم شاکي بودم غمي نبود. ولي شکايت از تو را غير از خود تو پيش چه کسي ببرم؟... يادت هست گاه و بيگاه جزئياتي از لحظات مشترکمان را پيش ميکشيدي و حافظه ي ضعيفم را به رخم ميکشيدي و ربطش ميدادي به ضعف احساسات و غيره؟ بيخيال... فراموشش کن... فراموشش کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادت هست آن سولوي لعنتي پيانو که زنگ موبايلت بود و هربار که صدايش ميامد انگار چيزي گلويمان را فشار ميداد؟ امروز باز شنيدمش.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1974547034356602724?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1974547034356602724/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/07/26.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1974547034356602724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1974547034356602724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/07/26.html' title='26- يک نيمه عاشقانه ي ناخواناي نوشتني'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-5302594080685656373</id><published>2010-06-23T01:43:00.001+04:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.189+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>25- Pathetic Harmony</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا ميفهمم. بعضي وقتا تا آدم سرش نياد واقعن نميتونه درک کنه. راديو فردا روشن بود و يه آهنگي از کامران هومن فک کنم پخش ميشد که يهو رفتم تو آهنگ و بغضم گرفت. از اين رفلکس خودم حسابي تعجب کردم. خيلي وقت بود که با آهنگاي پاپ "تيريپ ناله" هيچ صنمي نداشتم که هيچ، برام حکم آشغال هم پيدا کرده بودن. خودمو تو آينه نديدم ولي فک کنم  قيافه ي بهت زده و چشماي خيسم ترکيب عجيبي درست کرده بود! اصلن برام مهم نبود که چه موسيقي بيربط و چه صداي مسخره اي دارم ميشنوم. مخم قفل شده بود روي چس ناله هاي حقارت بار عاشقانه. انگار يکي داشت باهام درد دل ميکرد. تا همين چند وقت پيش، چيزاي ديگه اي واسم "درد" بودن. آهنگ "شاين آن..." بود که داغونم ميکرد. به قول معروف "زندگي عاطفي"م قرص و محکم سر جاش بود. ميتونستم با بقيه ي درداي بشريت بسوزم. ولي انگار از وقتي که با مغز زمين خوردم ديگه حداقل تو زمينه ي موسيقي نميتونم گه زيادي بخورم. شايد مجبورم صبر کنم تا زمان همه چيو حل کنه جون عمه م...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشف کردم! يکي از دلايل همه گير بودن موسيقي پاپ و درگير "کلام" بودن ايرانيا و فرار کردن از جنبه ي انتزاعي موسيقي رو کشف کردم. ايرانياي بينوا اونقدر لنگ همين دو سه قدم اول زندگين که اصلن نميرسن درداي عميقتري داشته باشن. همه مون دنبال محرکي هستيم که زخماي روحمون رو دوباره بشکافيم و اشکي باهاش بريزيم. دم دست ترين هاش هم همين خواننده هاي پاپ هستن که بيشترشون از ته دل که نه، واسه بازارگرمي ناله ميکنن. چطور ميشه انتظار داشت که اين جماعت مخشو با موسيقي بيکلام چندلايه، يا اشعار پيچيده خسته کنه؟ موسيقي هرچي روزمره تر و ملموس تر و شبيه تر به زندگي مردمش باشه مشتريشم بيشتره...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-5302594080685656373?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/5302594080685656373/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/06/25-pathetic-harmony.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/5302594080685656373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/5302594080685656373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/06/25-pathetic-harmony.html' title='25- Pathetic Harmony'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1397052668405090531</id><published>2010-06-13T21:37:00.002+04:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.915+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>24- Life of death becoming clearer</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اين روزا بهتر زندگي ميکنم. بهتر زندگي ميکنم که يعني صبحها زود پا ميشم، کلاسهامو دودر نميکنم، تمرينها و پروژه هاي احمقانه رو هم. بيشتر غذا ميخورم و کمي وزنم اضافه شده. ولي مرگ رو خيلي خوب دارم لمس ميکنم اين روزها. احساس ميکنم فاصله ش روز به روز باهام کمتر ميشه. ميترسم فرصت خيلي کم باشه......&lt;br /&gt;اولش يه نقطه بود. يه نقطه که نه، اندازه ي يه نخود مثلن، وسطاي سينه م، اون تو. هم درد داشت و هم ميسوخت. آخ از اين "حرف"... همين بود که هميشه حرف و حرافي دشمن خوني م بود... حرفهاي تلخ و بيرحم يه راست رفتن همونجا. کم کم آتيشي که ميسوخت درد رو تو خودش گم کرد. سينه م داغ ميشد و هربار وسعت داغي بيشتر. تنها مرهمي که پيدا کردم بيخيالي بود. وجودشو انکار ميکنم......&lt;br /&gt;الان من تشکيل شده م از مغز، دهن، معده و کمي دم و دستگاه جنسي. انگار حوالي سينه م هيچ چيزي نيست. حتا همين الان هم که دارم راجع بهش حرف ميزنم، خون لخته شده ي لاي رد زخمها داره بخار ميکنه... مثل مرده اي که هنوز تنش گرمه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1397052668405090531?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1397052668405090531/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/06/24-life-of-death-becoming-clearer.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1397052668405090531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1397052668405090531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/06/24-life-of-death-becoming-clearer.html' title='24- Life of death becoming clearer'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1058585238430335224</id><published>2010-04-23T09:33:00.000+04:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.189+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>23- Tought I'd something more to say</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پدرم اهل حکايت و خاطره است. يکي از حکايتهايي که از بچگي تا به حال شايد 20 بار از او شنيده ام اين است که روزي پيرمردي از پسر جوانش سوالي کرد و پسر جوابش را داد. پيرمرد همان سوال را به فاصله ي چند ساعت، شايد هم چند روز تکرار کرد و باز هم جواب شنيد. بعد از چند بار تکرار کردن اين موقعيت، صبر جوان تمام شد و گفت مگر خرفت شدي و چند بار گفتم که و اين حرفها... پيرمرد هم گفت که ميخواسته امتحانش کند که چقدر قدرشناس اوست که تمام سوالهاي بچگيش را صدها بار با حوصله جواب داده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرم سنش بالاست. خودش ميگويد پيرم... فکر ميکنم از دو سال پيش تا حالا معني يک کلمه ي انگليسي وارد شده به زبان ترکيه را بارها از من پرسيده، شايد بيست بار، و انگار يادش نميماند که قبلن هم همين را پرسيده است. من هربار با حوصله جواب داده ام و کامل تر از دفعه ي قبل. نميدانم به خاطر آن حکايت پندآموز است که اين کار را ميکنم يا چه. ولي ميدانم که از روي اجبار نيست. چيزي که ذهنم را درگير کرده اين است که اين کار را از عمد ميکند يا واقعن فراموش کرده است. که چه دردناک بايد باشد که کسي اينطور مخفيانه دنبال نشانه هاي مهم بودن، ارزشمند بودن، خواسته بودن بگردد. يعني من هم 50 سال بعد بايد عزيزانم را سوال پيچ کنم و با نگراني منتظر جواب باشم...؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: سعي ميکنم لحنهاي مختلف نوشتن رو امتحان کنم... سخته. ممکنه پستم بسوزه اينجوري... جم کن بابا فک کردي چه خبره...؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1058585238430335224?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1058585238430335224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/04/23-tought-id-something-more-to-say.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1058585238430335224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1058585238430335224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/04/23-tought-id-something-more-to-say.html' title='23- Tought I&apos;d something more to say'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-269595722712958401</id><published>2010-03-05T22:27:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.189+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>22- Human Rights, small scale</title><content type='html'>پرده ي اول: پدرم تسبيح و قرآن به دست نشسته. ميگه: اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند، اذا يغشاها، هنگامي که جهان را بپوشاند... (بيش از50 بار) دوست دارم بهش بگم که اين روش موثري نيست و درستش چطوره ولي هي بيخيال ميشم... ميگم خب شايد اينطوري راحتتره، شايد اصلن همينجوري دوست داره، شايد اون که سي و چند سال سابقه ي کار تو آموزش پرورش داره با اين حرف من احساس تحقير و کوچيک شدن بکنه، اصلن اين کارش که آسيبي به من نميزنه، بهتره بذارم راحت باشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرده ي دوم: پدرم نشسته، منم ميرم لم ميدم کنارش تا ميوه بخوريم. يهو زل ميزنه به موهام و ميگه: اين چيه چسبيده به موهات...؟ سرمو تو همون وضعيت نگه ميدارم و اجازه ميدم تا وارسي کنه. سعي ميکنه موهامو از هم تفکيک کنه، گاهي موهام کمي کشيده ميشه... يهو...&lt;br /&gt;-    آخخخ!!! موهامو چرا کندي؟؟؟!!!&lt;br /&gt;-    آخه سفيد بود...&lt;br /&gt;-    همين...؟؟؟ خب بود که بود! مگه موي سفيد بده؟!&lt;br /&gt;-    نه...! هنوز وقت اون نيست که تو سرت موي سفيد باشه...!&lt;br /&gt;-    (انفجار در سکوت...)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-269595722712958401?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/269595722712958401/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/03/22-human-rights-small-scale.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/269595722712958401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/269595722712958401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/03/22-human-rights-small-scale.html' title='22- Human Rights, small scale'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1203828013094589286</id><published>2010-02-03T12:52:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.190+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>21- بيخیال...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وسط خوابيدنمون اگه يهو چشات رو يه نقطه اي قفل شد و خيالت پرواز کرد به دوردورا، تخمتم نباشه! شايد منم جاي ديگه اي باشم، شايد منم يهو غلت بزنم کنار و يه سيگار آتيش کنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1203828013094589286?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1203828013094589286/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/02/21.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1203828013094589286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1203828013094589286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/02/21.html' title='21- بيخیال...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-4376988829013675551</id><published>2010-01-28T11:50:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:36:33.522+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>20- زندگي مشترک</title><content type='html'>هيجان زده ام، استرس دارم، يه جور اشتياق توام با ترسه. مثل اينه که با عشق چندين ساله ت بخواي هم خونه بشي، ازدواج کني. معلوم نيست که زير يه سقف چه شرايطي ممکنه پيش بياد. رابطه اي که عالي بوده، به خاطر تداخل حريمها ديگه اون حالت سابق رو نداشته باشه. از اون سالي که دانشگاه قبول شدم فقط تابستون سال اول رو دو ماه تو خونه ي پدري بودم. بقيه ي وقتا هميشه مثل مهمون حداکثر 3،4 روز موندم و برگشتم. حالا قرار شده پدرم بياد تهران و اقلن يه 4،5 ماهي با من زندگي کنه. من ديگه اون آدم 18 ساله نيستم و ميترسم. هميشه دوست داشتم که فرصتي پيش بياد تا اقلن به خاطر اونهمه سال که هم پدر بود و هم مادر براي من، تشکري ازش کرده باشم و نشونش بدم که چقدر مديونشم. ولي حالا نگرانم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-4376988829013675551?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/4376988829013675551/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/20.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4376988829013675551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4376988829013675551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/20.html' title='20- زندگي مشترک'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-4925383335198299084</id><published>2010-01-17T19:13:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.190+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>19- گربه هاي ايراني گرسنه اند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;فيلم "کسي از گربه هاي ايراني خبر نداره" رو ديدم و فهميدم چرا اينقدر چيزهاي "ايندي" مد شده! قبلن خيلي اظهار نظرهاي منفي درباره ش شنيده بودم که اَه اَه اين چيه قبادي ساخته و اينها... ولي ديدنش واجب بود و نشستيم به ديدنش. اولين حسي که فيلم در من ايجاد کرد اين بود که با خودم گفتم: "لعنت به تو جيمي هندريکس. به جهنم که تو بيست وهفت سالگي اوردوز کردي و مردي. ديگه به خاطر مردنت افسوس نميخورم. اقلن اون 27 سالو زندگي کردي..."&lt;br /&gt;خب بعله فيلم شاهکار نيست. ولي به نظر من اون باري که رو دوشش هست رو به مقصد ميرسونه. ساخته شدن اين فيلم هم، مثل بقيه کارهاي مستند و کليپها و اجراهاي خصوصي و غيره، قدمي در راستاي تقلاي موسيقي زيرزميني ايرانه. اصلن اين فيلم براي سينما نيست بلکه براي موسيقيه. راهيه براي شنيده شدن صداي سرکوب شده ي بچه هاي موزيک باز ايران...&lt;br /&gt;تا جايي که سواد من ميکشه ميتونم بگم که:&lt;br /&gt;-    داستان و فيلمنامه سرراست بود و پيچيدگي خاصي نداشت هرچند که نواقصي هم داشت. مثلن علت شتاب اين آدمها براي رفتن کمي نامفهوم بود.&lt;br /&gt;-    تصوير و صدا خوب بود.&lt;br /&gt;-    بعضي جاها، مخصوصن موقع اجراي موسيقي، تصاويري که از شهر پخش ميشد زائد ويا بي ربط به نظر ميرسيد هرچند که درک ليريک هاي انگليسي کمي برام مشکل بود.&lt;br /&gt;-    از يه ديدگاه ميشه گفت که فيلم فقط يک بازيگر داشت، حامد بهداد عالي بود.&lt;br /&gt;الان نميتونم راک غربي رو تحمل کنم... دلم راک ايراني ميخواد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: يکي ميگفت اگه قبادي اينبارم فيلم کردي ساخته بود ديگه تماشا نميکردم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-4925383335198299084?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/4925383335198299084/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4925383335198299084'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4925383335198299084'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/19.html' title='19- گربه هاي ايراني گرسنه اند'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-5371576600785227083</id><published>2010-01-16T01:18:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.915+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>18- دراي اسپل و اين حرفا...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اصلن فکرشو نميکردم نصف شبي اينجوري بشه! پنجره رو باز ميکنم و هواي لطيف و خنک و نم نم بارون ميخوره تو صورتم... انگار که دنيا رو بهم داده باشن! حالا ميتونم کاملن "راس" رو درک کنم... اونجا که ميگفت:&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;I'm learning to appreciate the smaller things in life, like the sound of a bird, the color of the sky…&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;و "جوئي" زد تو حالش که:&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;The sky is blue Ross, and I had se.ks yesterday!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;املت ديشبي هم حتا اگه بهترين املت دنيا بود، تهش چيزي بيش از املت نبود! ... بهتره جاي اين حرفا برم يه چايي ديگه بريزم و جلوي پنجره نوش جان کنم تا دير نشده... والا...!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-5371576600785227083?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/5371576600785227083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/18.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/5371576600785227083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/5371576600785227083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/18.html' title='18- دراي اسپل و اين حرفا...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-6371752248140416460</id><published>2010-01-15T00:56:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.916+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>17- بگــــــا... 2</title><content type='html'>ميرم قلهک آزمايشم رو ميدم و ميام بيرون. اينم کلي معطلي داره. دو هفته بعد جوابش مياد. تا اون موقع بايد دعا کنم. هوا صافه، کوهها خودشونو نشون ميدن. کاش زودتر اومده بودم بيرون... شريعتي رو ميرم بالا. آروم و سنگين راه ميرم، مثل وقتايي که از کوه بالا ميرم. از جلوي بهاران رد ميشم و حتا نگاشم نميکنم، ازش خيلي خاطره ي خوب دارم، حيفه اين وقت مرده رو صرف اونجا کنم. کاش تنها نبودم... دوستامو ليست ميکنم تو ذهنم. حتا اونايي که الان ديگه خيلي دورن. معمولن خيلي زودتر بايد باهاشون هماهنگ کرد، منم داغونتر از اونم که روم بشه به کسي زنگ بزنم. کاش ميشد يکيو شانسي ميديدم... راه ميرم و راه ميرم، سيگار ميکشم و موسيقي گوش ميدم. انگار بهتره به همون چارديواري پناه ببرم... باقيمونده املت رو با چيپس ميزنم تو رگ. بهتر ميشم... شايد بشينم "آيز وايد شات" ببينم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-6371752248140416460?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/6371752248140416460/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/17-2.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/6371752248140416460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/6371752248140416460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/17-2.html' title='17- بگــــــا... 2'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-3357484618139799489</id><published>2010-01-11T20:16:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.916+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>16- قبله ي عالم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اصرار يکي از دوستام باعث شد که شلوغترين جشن تولد عمرم اتفاق بيفته. هيچ وقت جرات جمع کردن اينهمه آدم ناهمگون رو پيدا نکرده بودم. دو سه سال شده بود که دو يا حتي سه نوبت گرفته باشم! اغلب هم که حال و حوصله ي اين کارو نداشتم با حداکثر سه چهار تا رفيق قضيه رو فيصله ميدادم. ولي امسال 13 نفر شديم. اصلن انتظار نداشتم اينقدر خوش بگذره. سين و ميم به هم تيکه ننداختن و اوقات تلخي نکردن، عوضش تا جايي که جون داشتن رقصيدن. دال و واو به هم چپ چپ نگا نکردن. ميم نيروي جنسيشو کنترل کرد. عين اخم نکرد، حتي رقصيد! نون و ميم بحث سياسي نکردن. نون مست کرد ولي گريه نکرد. خلاصه به خاطر من هم که بود سعي کردن فقط خوش باشن. من که نود درصد اوقات تولد اينا رو اصلن يادم نبوده، يا به يه تبريک تلفني و يادگاري کوچيک اکتفا کردم... شايد به خاطر تمام لحظات مشترکي بود که با تک تکشون داشتم، به خاطر عمري که با اونا گذرونده بودم... مغرور و خوشحال بودم از اينکه دليل اينهمه خنده و هلهله ام...&lt;br /&gt;شايدم فقط دلشون به حالم سوخته بود! مگر آدمي يکسره تنها نيست؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-3357484618139799489?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/3357484618139799489/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/3357484618139799489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/3357484618139799489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/16.html' title='16- قبله ي عالم!'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-7560609069551862243</id><published>2010-01-10T01:38:00.000+03:30</published><updated>2010-10-06T02:36:33.523+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>15- در دنيا افتادن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چند سال پيش در چنين روزي مادر 45 ساله ام پس از دو جنين مرده من را به دنيا آورد، شايد هم نه! آخر به ياد دارم زماني را که روز تولد برايم مهم شد و پرسيدم تاريخش را. عده اي اصلا بلد نبودند و عده اي بين 17 و 18 شک داشتند و... من با عصبانيت به 18 ام اعتماد کردم و بقيه را تهديد کردم که آن را به خاطر داشته باشند. اما اين کنتور که سالي يک عدد بالاتر را نشان داده هرگز هيچ معنايي برايم نداشته. چه اهميتي دارد که الان چند سالم است؟ صرفن يک فقره ديتاي بي ارزش است... من وقتي 5 سالم بود که مثل 5 ساله ها نبودم، 10 و 15 و 20 هم همينطور. حالا بچه ها با مهرباني ميپرسند: "خب الان چند سالت شد؟" و من فقط سال تولدم را جواب ميدهم و غر ميزنم که دوست ندارم حسابش کنم، وقتي اينقدر بي معني است...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-7560609069551862243?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/7560609069551862243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/7560609069551862243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/7560609069551862243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/15.html' title='15- در دنيا افتادن'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-8945309450722185604</id><published>2010-01-04T02:50:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.917+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>14- از مجيد درون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به بهانه ي ديدن نصفه اپيزودي از سريال قصه هاي مجيد در نيمه شب امشب و...&lt;br /&gt;مجيد قهرمان نبود، مثل خود من بود. با اينکه کشک زياد ميخورد و فسفر کم، خنگ نبود! مادر من هم مثل بي بي بود. از کمر دوتا ميشد و همه جاي خانه را جارو ميکرد. عينکش را سر دماغش ميگذاشت و بافتني ميبافت، از دست من عاصي ميشد. مشغول هر کاري که بود با خودش آواز ميخواند و گاهي با آن نواهاي محزون، اشکي هم ميريخت. مقدسات مجيد اخلاقياتش بود، هواي همه را داشت. از پيرمرد گاريچي تا معلم و ناظم مدرسه، از بچه ي همسايه تا دختر دم بخت فاميل، و بادمجانها و سيب زمينيهاي حيف و ميل شده ي آشپزخانه. مجيد با درخت و آب سرد حوض کوچک حياطشان بزرگ ميشد، با در و پنجره هاي چوبي و شيشه هاي رنگي، با کرسي و آينه قرآن روي طاقچه. هميشه يک چشم گريه بود و يک چشم خنده. در اوج بدبختي لبخندي به زور روي صورتش ميدويد و وقتي در اوج جست و خيز و شادي بود هميشه چيزي بود که محکم به زمين بکوبدش. مجيد مغرور بود، با آن اندام نحيف، سر و سينه اش را صاف ميگرفت. سر سفره ي رنگين آق معلم، مثل آدمهاي چشم و دل سير غذا ميخورد. مجيد رو به آينه ميگفت: "آقا مجيد! شوما ترقي ميکونيندا! ترقي!... بعله!"&lt;br /&gt;کاش هوشنگ مرادي کرماني يا کيومرث پوراحمد عزيز ميگفتند که مجيد بدون بي بي چه کرد، که مجيد چطور دانشگاه را تحمل کرد، که مجيد چطور عاشقي را کشيد، که مجيد به کجا رسيد، چه شد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-8945309450722185604?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/8945309450722185604/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/14.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8945309450722185604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8945309450722185604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/14.html' title='14- از مجيد درون'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-8063073976744648661</id><published>2010-01-01T19:38:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.794+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>13- again</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آهنگ again رو ميذارم. نميدونم چطور ميشه که از تو عکساي بعد انتخابات سر در ميارم. ليريکاش به کنار، آهنگه خيلي مچ ميشه با عکسا... آدمهاي مصمم، سکوت و آرامش، خستگي، فريادهاي عميق، چشمهاي قرمز، نفرت وسنگ و آتيش، دستهاي خوني، سبعيت آدمهاي سياه پوش و سياه دل... همشونو تا ته ميبينم، از عکس نداوسهراب تند رد ميشم که اشک به هق هق نرسه...&lt;br /&gt;اين زندگي، اين خونها، اين خاک حق ماست وما چيزي بيشتر از حقمون نميخوايم...&lt;br /&gt;ميذارم رو ريپيت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-8063073976744648661?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/8063073976744648661/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/13-again.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8063073976744648661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8063073976744648661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2010/01/13-again.html' title='13- again'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-8887972165529529492</id><published>2009-12-21T18:21:00.003+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.795+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>12- شفاعتتو بکن تو...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دو نفر فوت کردن که هر چقدر هم گناهکار باشن نياز به شفاعت &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هيچ الاغی&lt;/span&gt; ندارن. بريتاني مورفي و حسین علی منتظ.ري. تازه اگه خدايي اون بالا باشه...!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-8887972165529529492?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/8887972165529529492/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/12.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8887972165529529492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8887972165529529492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/12.html' title='12- شفاعتتو بکن تو...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1302740759615810092</id><published>2009-12-18T11:50:00.003+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.795+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>11- بگـــــا...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مقدار متعادلي از عرق و گرس ناب و سيگار زده بوديم به بدن و جمع دوستان نسبتن جمع بود و حالمون نسبتن خوش. صحبت فيلم شد و تعريف رسيد به "ترين اسپاتينگ". يهو با شوق رو کردن يه نکته ي جديد، برگشتم گفتم: "اصلن ميدونين ترين اسپاتينگ يعني چي؟"  گفت: "ميدونم يعني چي...؟؟؟ ميخواي نشونت بدم يعني چي...؟؟؟" آستينشو بالا زد تا شونه... جوابش عين پتک خورد تو سرم... دستمو با نوازش کشيدم رو رد زخماش و تقريبن نگاه نکردم... سرم از فشار اشک حبس شده پشت پلکها داشت ميترکيد و انگار زمين منو بلعيده بود... شب به نيمه رسيده بود و ميگفت: "آلبوم آخر آرکايو رو ميتوني بهم برسوني؟... يه دو ساعت وقت داري بهم ايتبز ياد بدي؟... اين دانشگاه لعنتي اگه تموم ميشد..." و من فقط ميتونستم پکهاي عميقتري به سيگارم بزنم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1302740759615810092?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1302740759615810092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/11.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1302740759615810092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1302740759615810092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/11.html' title='11- بگـــــا...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-9180683435871919551</id><published>2009-12-13T20:21:00.000+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.796+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>10- محاسبه سود و هزينه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شنبه شب، تو اجراي رکوئيم فوره و رکوئيم موتسارت، آقاي محمدرضا شريفي نيا به اندازه حسام نواب صفوي هم تشويق نشد، عوضش مقاديري هم هو شد. سود و هزينه و اين آقا رو کنار هم بذاريد و نتيجه گيري کنيد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-9180683435871919551?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/9180683435871919551/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/10.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/9180683435871919551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/9180683435871919551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/10.html' title='10- محاسبه سود و هزينه'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-2339366567041916780</id><published>2009-12-11T14:09:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.796+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>9- روبرو شو با چيزهايي که نبايد باشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نماهاي حيرت انگيز "دونده" را وقتي خردسال بودم و هنوز درکي از فيلم نداشتم ديده ام. ولي تک تکشان در ذهنم حک شده است. مستندي مربوط به فيلم، از شبکه چهار دارد پخش ميشود و من نميتوانم ناتمام رهايش کنم. لباسم را ميپوشم و تيتراژش که تمام ميشود ميدوم سمت پياده روهاي خيس و هواي نمناک شهر. ساعت از 10 گذشته. سيگار بهمني ميگيرانم و سربالايي ميروم. در تاريکي هر کدام از کوچه هاي بن بست، ماشيني توقف کرده با چند سرنشين. دلهره ام قويتر از نيروي کنجکاوي است و نميگذارد پا سست کنم. خيابان خلوت است و ماشينهاي تک و توک با خرسندي تخته گاز ميروند و من از اينکه هيچ عوضي ديگري مثل خودم را نميبينم اعصابم خورد ميشود. پنجره هاي تاريک به پنجره هاي روشن ميچربند و من باز هم درميمانم که پس اين مردم کجا هستند. دربان جوان يک رستوران لوکس بي مشتري ميخواهد جمله اي با من قسمت کند ولي من، سردتر از هواي شهر، سرم را پايين مي اندازم و رد ميشوم. خانمي از پياده رو به سمت خيابان ميرود که سوار ماشين مردش شود که بلافاصله يک ماشين عبوري دچار سوء تفاهم ميشود و بوق معناداري حواله خانم ميکند. ميدان را دور ميزنم و يک سيگار ديگر روشن ميکنم. طعم مهاجمش در دهانم جا خوش ميکند. "تينگز دت شود نات بي" را پلي ميکنم و گوشي را کنار گوشم ميگيرم. قدمهايم در سرازيري تند ميشود و به سمت خانه فرار ميکنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-2339366567041916780?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/2339366567041916780/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/9.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/2339366567041916780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/2339366567041916780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/12/9.html' title='9- روبرو شو با چيزهايي که نبايد باشد'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-2746833948421889961</id><published>2009-11-29T13:33:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.917+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>8- چه خنجرها که از دلها گذر کرد...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;انار دون ميکنم. مهربون و باحوصله. بازي ميکنم با دونه هاش. هرکدومشون يه دونن واسه خودشون، با اون برآمدگيها و سطحهاي صاف و منحنيشون... دو سه روز بود که سرانگشتام بدجور دلتنگت بودن. جمع ميشدن و نوستال ميزدن از خاطرات مشترکشون با تو. به جز تو چيز ديگه اي تو کله م راه نداشت. چشام بسته بود و عطش تو... خب حق دارم هر چند وقت يه بار قاطي کنم، بي تابت بشم، فلج بشم. دارم فکر ميکنم دفعه ي بعد که باهم باشيم موقع انار خريدن کمتر نق بزنم... زوده واسه از هم بريدن، سير شدن... هنوز خيلي کار داريم باهم... کاش ميتونستم بهت بگم که چقدر اين چند روز هواتو کرده بودم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-2746833948421889961?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/2746833948421889961/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/8.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/2746833948421889961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/2746833948421889961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/8.html' title='8- چه خنجرها که از دلها گذر کرد...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1585385831478294235</id><published>2009-11-28T09:10:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.191+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>7- Black Clouds and Silver Linings</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سر صب يه نمه باروني زده و ديگه خبري نشده. سر ظهره و هوا هنوز ابري و گرفته س. قوزکرده کنار بساط کوچيک چتراي سه تومنيش و با اميد و دلشوره آسمونو نگا ميکنه. منتظر روزيشه که بباره. آفتاب بيجون پاييزي هر چن وخ يه بار، انگار که پوز ابرا رو زده باشه، بهش پوزخند ميزنه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1585385831478294235?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1585385831478294235/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/7-black-clouds-and-silver-linings.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1585385831478294235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1585385831478294235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/7-black-clouds-and-silver-linings.html' title='7- Black Clouds and Silver Linings'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-1910966483837726303</id><published>2009-11-18T05:07:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:32:40.191+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>6- pains of love 'n hate</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فيلمه عاليه. همه چيزش عاليه. داستان، بازي، تصوير، تدوين، کارگرداني... يه تريلر که ريتمش اصلن کند نميشه. شايد بهتر باشه بگم ساي-تريلر(Psy-Thriller)! يه زن و يه مرد از اول تا آخر فيلم دارن با هم کلنجار ميرن. تا فيلم تموم نشه نميشه مطمئن شد که حق با کدوم طرفه، هرچند يه سري کد داده ميشه که قهرمان داستان زنه س.&lt;br /&gt;ميرسم خونه، ميبينم دوست چندين ساله م اين فيلمو گذاشته داره ميبينه. کلي هيجان زده ميشم. از اينکه يه شب اينجاس و از بين اونهمه فيلم، شانسي اينو برداشته و قراره حسابي حال کنه. طبق معمول رفلکساش يه کم غلو شده س. دختره رو فحش ميده و به پسره لعنت ميفرسته که نميتونه کارو تموم کنه. فک ميکنم: "خب لابد هنوز آدم بده و آدم خوبه رو تشخيص نداده، انگليسيشم خيلي خوب نيس... ولي بازم دليل نميشه اينجوري زود قضاوت کنه..." فيلم تموم ميشه. حالش گرفته س. ميگه: "اصلن حال نکردم." يه کم جريانو بهش توضيح ميدم. ميگه: "خب قانون هس، نميشه که همينجوري سرخود..." من لال ميشم... با خودم ميگم وات؟؟؟!!! اصلن کار قهرمانا تو اين فيلما اينه که ضعف قانون رو جبران کنن...&lt;br /&gt;نميدونم چرا، نميفهمم چرا... قبلنام با هم اختلاف داشتيم، هنوزم از کاراي هنري-مهندسيش خوشم مياد، هنوزم بعضي وقتا ميتونيم به همديگه کمک فکري بديم... ولي يه مدتيه هي داره نچسب ميشه... دو تا شکست عشقي باعث شده همه ي زناي دنيا رو فحش بده. فک کنم لجش ميگيره از اينکه من عوض نميشم، حتي وقتي له و لورده شدم ول کن باورهام نيستم...&lt;br /&gt;خوب شد که ايراد کامپيوترم زود معلوم شد وگرنه ممکن بود پارانويا بگيرم که عمدي يه کاري کرده. هرچند الانم که صبحا که من خوابم، با سروصدا ميزنه بيرون، درکش نميکنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-1910966483837726303?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/1910966483837726303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/6-pains-of-love-n-hate.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1910966483837726303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/1910966483837726303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/6-pains-of-love-n-hate.html' title='6- pains of love &apos;n hate'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-8132072929705634832</id><published>2009-11-12T14:56:00.000+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.796+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>5- Hold on... hold on soldier</title><content type='html'>از دفتر ميام بيرون. مغزم داره منفجر ميشه، ولي خوشحالم که اقلن کم نياوردم. تنها فضيلتي که ادعاشو ميکردن و ميخواستن بيشترشو داشته باشن اسکناس بود، ريال به ريال. بايد فکرمو از اون فضا بيرون بيارم. سوار اتوبوس ميشم. يه دختره اي با کاپشن سفيد يه حس خوبي بهم ميده. آخر خط که ميرسيم ميفتم دنبالش. حس ميکنم شايد منو ببره به سمت يه اتفاق خوب. پونصد ششصد متري باهاش ميرم ولي چيزي نميبينم. برميگردم. يه دختر چادري، تيکه ي احتمالن بي مزه ي يکي رو با لذت فرو ميده... يه پسره با ريخت متفاوت، جوري نگام ميکنه که انگار از لباس و پوستم نفوذ ميکنه، نگاهمو ميدزدم... يه دختره که به زحمت هفت سالش ميشه کنار پياده رو نشسته خوابش برده و فالهاش از دستش افتاده... سوار اتوبوس ميشم، سرمو تکيه ميدم به ميله و بيهوش ميشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-8132072929705634832?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/8132072929705634832/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/5-hold-on-hold-on-soldier.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8132072929705634832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/8132072929705634832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/5-hold-on-hold-on-soldier.html' title='5- Hold on... hold on soldier'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-4390173574188907722</id><published>2009-11-09T05:22:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:20:07.917+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بي تو بودنم'/><title type='text'>4- لعنتي...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با ترس و ترديد ميرم سراغ رختخواب که بخوابم. خوابم نمياد، خيلي وقته که خوابم نمياد. مثل هميشه شروع ميکنم به تخيل. روون و سرخود، ذهنم به هر سمتي ميره. يه جاهايي، مثل خواب ديدن، آدمها، مکانها و اتفاقات کنترل نشده اي با افکارم مخلوط ميشن... در حالي که ميدونم تو رختخوابم و دارم کلنجار ميرم. 2-3 ساعت گذشته که بي دليل هشيار ميشم. نميفهمم اصلن اين مدت خواب بودم يا نه... غلت ميزنم و دنبال يه راه فرار ميگردم، يه مخدر... هميشه آسون و دم دسته: س/کس. نميدونم چقدر طول ميکشه... طبق معمول بعد خودار/ضايي هشيارتر ميشم. کلن خواب از سرم پريده. از فردا ميترسم که تکرار امروز باشه. پا ميشم و انگشتامو روي کيبورد فشار ميدم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-4390173574188907722?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/4390173574188907722/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/4.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4390173574188907722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/4390173574188907722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/4.html' title='4- لعنتي...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-3194596869553960237</id><published>2009-11-07T04:36:00.000+03:30</published><updated>2010-10-06T02:38:17.797+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>3- چند ساعت رهایی</title><content type='html'>متشكرم كوه توچال، دوستان اینجوری، كفش و كوله كهنه ام، دوربین كامپكت وفادارم، آهنگهای رقصی، برین دمج، ابركهای سفید تنها... و لحظه های سیلان خیالاتم. به امید دیدار&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-3194596869553960237?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/3194596869553960237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/3.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/3194596869553960237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/3194596869553960237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/3.html' title='3- چند ساعت رهایی'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-467245872844338576</id><published>2009-11-03T23:58:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T02:39:09.128+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><title type='text'>2- بیخود...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از اتوبوس پیاده میشم، "مردم از وقتی ارشادیا رفتن اعصابشون راحتتره"... ولی خیلی حواسم به مردم نیس. منگ و بیخود فقط دارم را میرم. یه هیكل درشتی سر راهمه،‌سعی میكنم از بغل نگاش كنم. خودشه. میگه: "انگار دنیا داره كوچیكتر میشه..." بارون شروع میشه، میگه بیا از اینور را برو، من كت تنمه... همیشه یه فاصله ای بینمون هس. حتی یه سری علاقمندیای مشترك هم باهاش دارم، كمم نیستن، ولی فایده نداره. یه كم رامو دورتر میكنم تا بیشتر باهاش باشم. ولی نگرانم كه یه وخ حرف كم نیاریم. اغلب برخوردش سرد و خشك و جدی به نظر اومده، مخصوصن قبلنا كه ما بچه تر بودیم. خیلی وقتا با زهرخند بدرقمون كرده... الان چند سالیه این فاصله كمتر شده، نمیدونم ما خودمونو بهش نزدیكتر كردیم یا اون به ما. فك كنم چاره ای نیس... جبر زندگی و جنگ تحمیلی باعث شده اون مردتر بار بیاد، همون طور كه من ’زن’تر بار اومدم. خوشبختانه به اندازه یه میدون ولیعصر تا چارراه ولیعصر حرف واسه گفتن داشتیم. برمیگردم. حسابی خیس شدم. باد بارونو میكوبه به صورتم. خوشحالم. میخندم. مثل وقتی كه با بچه ها بازی میكنمو اونا از سرو كولم بالا میرن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-467245872844338576?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/467245872844338576/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/2.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/467245872844338576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/467245872844338576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/11/2.html' title='2- بیخود...'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6303724007834066540.post-7138951720174996973</id><published>2009-10-31T20:04:00.001+03:30</published><updated>2010-10-06T02:40:16.440+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='توام بيکاریا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='باقي مزخرفات'/><title type='text'>1- يك!</title><content type='html'>سلام.&lt;br /&gt;هر كی جای من بود تا حالا 3تا شایدم 4تا وبلاگ زده بود. خب كند بودن از خصوصیات نه چندان مفیدمه. شاید 8سال پیش بود كه بار اول وبلاگ دیدم. یعنی یه سری نوشته دیدم كه كمی بعد فهمیدم بهش میگن وبلاگ. یه مدت فقط به خورشید خانوم سر میزدم. یكی دو تا ای میل دری وری هم حتمن بهش زدم. یادم كه نیس چی بوده ولی من باب احتیاط : شرمنده! فعلن میخوام شروع كنم تا ببینم چی میشه. قدیما ‌روی اون كاغذای آبی گل گلی مینوشتم. ولی الان كه نمیتونم به كسی نشونشون بدم حال نمیده. آدمای جدید حتمن تو این دنیا هم به دردم میخورن. اصلن میخوام "وبلاگ تراپی" كنم خودمو. درد و بلا كم ندارم ماشالا. یكیش همون كندیه كه حوصلمو سر برده. احتیاج به كمی تغییر دارم، این هم قدم اولش...&lt;br /&gt;كاش میتونستم تصمیم بگیرم كه تو چه موضوعی و با چه زبونی بنویسم. ولی خب، بدبختی از همه چی خوشم میاد! از ابر، آفتاب، خشونت، لطافت، خواب، بیداری... پس فعلن مقداری از اون 60000 تا فكر شبانه روزی رو –كه باور كنید واسه من بیشتر از این حرفاس- اینجا پیاده میكنم تا ببینیم چی میشه.&lt;br /&gt;زت زیاد... خیلی!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6303724007834066540-7138951720174996973?l=justadreamerj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://justadreamerj.blogspot.com/feeds/7138951720174996973/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/10/1.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/7138951720174996973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6303724007834066540/posts/default/7138951720174996973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://justadreamerj.blogspot.com/2009/10/1.html' title='1- يك!'/><author><name>دريمر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14308722679323688937</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
